می خواست برود ، ولی چیزی او را پایبند کرده بود . می خواست بماند ، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید .
می خواست بنویسد ، قلمی نداشت ، می خواست بایستد ، چیزی او را وادار به نشستن می کرد .
می خواست بگوید ، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند . می خواست بخندد ، تبسم در صورتش محو می شد .
می خواست دست بزند و شادی کند ، ولی دستانش یاری نمی دادند . می خواست نفس عمیقی بکشد و
تمام اکسیژن های هوا را ببلعد ، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود . می خواست آواز سر دهد ،
نغمه اش به سکوت مبدل شد . می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ،
اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود . می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند
ولی دیگر فرصتی وجود نداشت . می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود.
می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت.
می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد ،
می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند .
آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد
اما لبانش خشکیده بود . یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرد
دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب